دل نوشته ها

عشق و عاشقی



هان اي مدعي بيا تا لاف عشق نزنيم كه چون من و تو بي مايگان را نان عشق فتير است و پايمان دراین راه بد مي لنگد.

 .بگو حبي در دل دارم از جنس خودخواهي كه چون از زشتيش شرمسارم، عشقش نام كرده ام.

 حال آنکه

مشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید.و بوی مشک عشق چنان است که به مشام هر کس خورد مُهری از مِهر بر لبانش نهاد که دیگر جز به معشوق نپرداخت و هرگز خود را لایق ندید که زبان به توصیف دوست گشاید

.زیرا که(سبحان الله عن ما یصفون) را به نیکی دریافت

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

                      کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بیخبرانند

                       کان را که خبر شد خبری باز نیامد

اما نه!

درد تو آن است كه عشق را نداني كه چيست.

گمان كرده اي هر چه به ياد آوردنش ضربان قلبت را سرعت دهد عشق است؟!

غافل از اينكه تا معشوقي نباشد، عشق را معنايي نيست.

و معشوق ناگزير بايد كه موجود باشد، پس معشوق عشق حقيقي موجوديست حقيقي كه قائم به ذات باشد و نه قائم به غير.

و حال آنكه موجود قائم به ذات تنها اوست.

وما واماندگان را به معرفت حق چکار؟مگر ما به کدام منزل معرفت نفس پا گذاشته ایم که دعوی معرفت حق کنیم؟

مگر مولای معرفت نگفت که (مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَف رَبَّه)


اكنون ما كه پنبه ي معشوقه گري را در سطري چند بزديم و طومارش بربستيم، برآنيم تا با عاشقي نيز چنان كنيم. 

كه گفته اند عاشقي شيوه ي رندان بلاكش باشد، نه هر بی سروپایی چون ما.

و اول شرط آن به زعم كاتب(حقیر سراپا تقصیر محمدرضا بندار) اين است كه معشوق را از براي خودش دوست بداري و نه از براي خويش.

 و نشانه‌ي آن اين است كه او را آنچنان كه هست بخواهي و خود را چنان كني كه مقبول نظر او گردي. پس آنچه او خواهد را بر آنچه خود خواهي ترجيح دهي تا مگر ناز كم كرده، نظر در تو كند. كه اين منتهاي آرزوي عاشق باشد.

لیک گرفتاران  دنیا و انواع تعلقاتش را به کنار زدن پرده های حب ذات و جاه چکار. آنکه در پی از دست دادن درهم و دیناری از مال دنیا به عزا نشیند و با کسب آن خوشبخت گردد چگونه کسی را بر خویش ترجیح دهد؟

پس من و تو نه عاشقيم و نه معشوق.

 معشوق نيستسم كه قائم به ذات نيستيم، و عاشق نيستيم كه ندانيم عشق چيست، و معشوق كيست.


 اما اي هم سفر

 از عشق و عشق‌بازي مأيوس مشو كه آن نوش‌دارو كه من و تو در پي آنيم گنجي است كه عشق مجازيش خوانده‌اند.

 و هر كس را كه سوداي عشق حقيقي در سر باشد، سزد كه دراین مكتب استاد گردد تا در پيچ و خم وادي حقيقت راه گم نكند. وتو چون در سرای مجاز نتوانی حق معشوق خویش بجا آری، کجا توانی که بر گرد معشوق حقیقی گردی و دست در دامنش اندازی؟

 مولوي گويد:عشق مجازي را گذر بر عشق حق است انتها.

 و نيز گويد كه اين عشق به شمشير چوبيني ماند كه جنگاوران در كودكي بدان مشق رزم كنند.

غازی به دست پور خود شمشیر چوبین میدهد         تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا

پس قدرش را بدان و در آن نيك بكوش.

اينجا معشوق از وادي مجاز تواند بود، پس چه باک که قائم به ذات نباشد.

اما تو در عاشقي بايد كه چون زليخا باشي(که نه نام و نه ننگ دست او ازپیراهن یوسف برنگرفت) تا از اين نردبان بالا رفتن تواني و اين امتحان را بگذراني.

آيا تا به حال در مضمون فيلم «گاو» تفكر كرده اي؟

كه در آن مردی گاو خویش را به غايت دوست ميداشت، و چون گاو بمرد، در فراقش خود را گاو پنداشت و در جايش بخسبيد و غذاي او بخورد و در وجودش فاني شد و يكسر بانگ برآورد كه(من مش حسن نيستم من گاو مش حسنم)

چون بقاي معشوقش را از بقاي خويش دوستتر ميداشت.

مولوي گويد:

 اندر جهان هر آدمي باشد فداي يار خود                   يار يكي انبان خون، يار يكي شمس ضياء

پس در اين وادي مهم آنست كه رسم عاشقي بداني و بجاي آوري، هر چند نتوان گفت كه معشوق هر چه يا هر كه باشد مهم نيست

مولوي در بيت بعد گويد:

چون هر كسي در خورد خود ياري گزيد از نيك و بد           ما را دريغ آيد كه خود فاني كنيم از بهر لا


پس بر ما چنين معلوم گردد كه (در مقام مشق)معشوق مجازي معتبر است، اما بايد كه درخور تو باشد و قدرش قدر تو را بنمايد

پس اگر در عالم مجاز چيزي برگزيدي از بهر عشق، قدرش را نيك بدان و با او چنان باش كه با معشوق حقيقي شايد. و اين را بدان كه در وادي حقيقت راه بس دشوار تر و وصال یار تقريباً محال است.

و غايت جهد تو،اگر آن كني كه بايد، تو را در زمره‌ي سالكان قرار دهد و تا آخر، وصال آرزويي خواهد بود كه بسیاری به گور برده اند.

ليكن در آرزوي وصال مردن، سالك را چنان خوش آيد كه از تمام عمر، ثمري جز آن نخواهد، و آنچه او را در سراي باقي دهند همه از بهر همين آرزوي والا باشد.

حال اگر خواهي كه نمونه اي از عشق، و عشاق حقيقي ببيني بيا تا وصف مردان و زناني را با تو باز گويم كه چون عزم معشوق كردند، تا نرسيدند، ننشستند.

نامشان؟!!!

خود بر تارك هستي نقش بسته و چون من آلوده‌اي را نشايد كه آن بلند واژه‌هاي معرفت و اخلاص را بر زبان بريده يا نوك قلم شكسته ام جاري سازم.

و چون به ماجرايشان اشارتي رود خود به نيكي بداني كه كيستند كه در عالم آنان را نظيري نیست....

چون روزگاري از رحلت رسول و شهادت حيدر برفت سست عنصراني چون ما با كريم اهل بيت چنان كردند كه بدترين خلق خدا بر مسند خلافت نشست و از حجت خدا بيعت خواست.

و دلدادگان در پي پيشوايشان ره به حج مي سپردند تا سر بر آستان عبوديت حق سايند.

كه آن مصباح هدايت و كشتي نجات عزم ترك حج و اصلاح امت جدش نمود و جمعي از خلايق در پيش روان گشتند.

چون كاروان عشق در سرزمين عاشقي بار افكند، زعيم عشق مژده داد كه كام هر كس كه در ركاب حق ماند، روا گردد.

از آن خلايق مدعياني چون من و تو جدا گشتند. 

شايد جان خويش از معشوق دوستتر داشتند و اين، همان بود كه تو را از آن برحذر داشتم.

ليكن عاشقان واقعی در مسلخ عشق (كه جز نكو را نكشند) بماندند و آب وداع را بدرقه ي راه دنيا كردند و نامشان چنان شد كه هنوز هر بار كه هلال محرم رخ می نمايد، گويي قيامت برپا شده.

<-sarticles.titr->

<-sarticles.comment->

<-sarticles->

گالري تصاوير

جهت بزرگنمايي، تصويري را لمس كنيد

پيغام بگذاريد